Full Text: داستان جانی موش شهری
One story, four ways to read it
Every story comes in its original version plus several simplified reading levels, so it grows with your child.
The original text is the full story with rich vocabulary and descriptive language, ideal for reading aloud together and for kids who are ready for longer sentences.
The simplified levels retell the same story in shorter, simpler sentences matched to your child's stage. Ages 2-6 uses a few short sentences per scene, perfect for first time readers. Ages 4-8 adds simple dialogue and everyday vocabulary for kids beginning to follow along. Ages 6-10 keeps the language accessible while bringing back more of the story's detail, a natural bridge to the original.
Start at the level where your child is comfortable, and move up when they're ready. Hearing the same story told in richer language each time is one of the best ways to build vocabulary in any language.
Original Text: داستان جانی موش شهری
جانی تاون-ماوس در یک کمد به دنیا آمد. تیمی ویلی در یک باغ به دنیا آمد. تیمی ویلی موش کوچک روستایی بود که اشتباهاً سوار یک سبد شد و به شهر رفت. باغبان هر هفته یک بار سبزیجات را با باربر به شهر میفرستاد؛ آنها را در یک سبد بزرگ جا میداد.
باغبان سبد را کنار دروازهی باغ گذاشت تا باربر هنگام عبور آن را بردارد. تیمی ویلی از سوراخی در بافت حصیری خزید داخل، و پس از خوردن مقداری نخودفرنگی، به خواب عمیقی فرو رفت.
وقتی سبد را بلند کردند تا در گاری باربر بگذارند، تیمی ویلی با وحشت از خواب پرید. سپس تکانهای پیدرپی و صدای سم اسبها آغاز شد؛ بستههای دیگری هم انداخته شدند؛ مایلها و مایلها—تکان، تکان، تکان!—و تیمی ویلی میان سبزیجات درهمریخته میلرزید.
سرانجام گاری جلوی خانهای ایستاد و سبد را بیرون آوردند، به داخل بردند و زمین گذاشتند. آشپز سکهای به باربر داد؛ در پشتی با صدای بلند بسته شد و گاری غرغرکنان دور شد. اما آرامشی نبود؛ به نظر میرسید صدها گاری در حال عبورند. سگها پارس میکردند؛ پسرها در خیابان سوت میزدند؛ آشپز میخندید، خدمتکار پذیرایی از پلهها بالا و پایین میدوید؛ و قناری مثل یک ماشین بخار آواز میخواند.
تیمی ویلی که تمام عمرش را در باغ گذرانده بود، نزدیک بود از ترس بمیرد. کمی بعد آشپز سبد را باز کرد و شروع به درآوردن سبزیجات کرد. تیمی ویلیِ وحشتزده با یک جهش بیرون پرید.
آشپز با فریاد روی صندلی پرید: «یک موش! یک موش! گربه را صدا کنید! سارا، اجاقپیچ را برایم بیاور!» تیمی ویلی منتظر سارا با اجاقپیچ نماند؛ با سرعت در امتداد تختهی کنار دیوار دوید تا به سوراخ کوچکی رسید و خودش را داخل انداخت.
نیم وجب پایین افتاد و درست وسط یک مهمانی شام موشها فرود آمد و سه تا لیوان شکست.
«این دیگر کیست؟» جانی تاون-ماوس پرسید.
اما پس از اولین تعجب، به سرعت آداب خود را به یاد آورد.
با کمال ادب، تیمی ویلی را به نه موش دیگر معرفی کرد که همه دمهای بلند و دستمال گردن سفید داشتند. دم خود تیمی ویلی کوچک بود. جانی تاون-ماوس و دوستانش متوجه شدند، اما آنقدر خوشتربیت بودند که اظهارنظر شخصی نکنند؛ فقط یکی از آنها از تیمی ویلی پرسید که آیا تا به حال در تله افتاده است.
شام هشت دوره داشت؛ از هر چیزی مقدار کمی، اما واقعاً باشکوه. همهی غذاها برای تیمی ویلی ناآشنا بودند و او کمی میترسید آنها را بچشد؛ اما خیلی گرسنه بود و سخت میکوشید با آداب مهمانی رفتار کند. سروصدای مداوم از طبقهی بالا آنقدر اعصابش را خرد کرد که یک بشقاب انداخت.
«اشکالی ندارد، اینها مال ما نیستند،» جانی گفت.
«چرا آن بچهها با دسر برنمیگردند؟» دو موش جوان در حال پذیرایی از بقیه بودند و بین دورهها به آشپزخانهی طبقهی بالا میرفتند و برمیگشتند. چند بار غلتزنان و جیغزنان و خندان برگشته بودند؛ تیمی ویلی با وحشت فهمید که گربه دنبالشان میکند. اشتهایش کور شد؛ احساس ضعف کرد.
«کمی ژله میل میکنید؟» جانی تاون-ماوس گفت.
«نه؟ ترجیح میدهید بخوابید؟ یک بالش کاناپهی بسیار راحت نشانتان میدهم.»
بالش کاناپه سوراخی داشت. جانی تاون-ماوس صادقانه آن را به عنوان بهترین تخت، که مخصوص مهمانان نگه داشته میشد، توصیه کرد. اما کاناپه بوی گربه میداد. تیمی ویلی ترجیح داد شب بدبختانهای را زیر سپر شومینه بگذراند.
روز بعد هم همینطور بود. صبحانهی عالیای فراهم شده بود—برای موشهایی که به خوردن بیکن عادت داشتند؛ اما تیمی ویلی با ریشه و سالاد بزرگ شده بود. جانی تاون-ماوس و دوستانش زیر کفپوشها میدویدند و شبها جسورانه در همه جای خانه ظاهر میشدند. یک صدای بلند و مهیب به خاطر افتادن سارا از پلهها با سینی چای بود؛ خردهنان و شکر و لکههای مربا برای جمعآوری بود، با وجود گربه.
تیمی ویلی دلش میخواست در لانهی آرامشبخشش روی تپهای آفتابی باشد. غذا با معدهاش سازگار نبود؛ سروصدا نمیگذاشت بخوابد. در چند روز آنقدر لاغر شد که جانی تاون-ماوس متوجه شد و از او پرسید. به داستان تیمی ویلی گوش داد و دربارهی باغ پرسید.
«به نظر جای نسبتاً کسلکنندهای میآید. وقتی باران میآید چه میکنید؟»
«وقتی باران میآید، در لانهی کوچک شنیام مینشینم و ذرت و دانههایی را که برای پاییز ذخیره کردهام پوست میکنم. از لانه سرک میکشم و توکاها و سیاهگوشها را روی چمن تماشا میکنم، و دوستم رابین سرخسینه را. و وقتی دوباره آفتاب میآید، باید باغم را ببینید با گلهایش—رز و میخک و بنفشه—هیچ سروصدایی جز پرندگان و زنبورها، و برهها در چمنزار.»
«دوباره آن گربه آمد!» جانی تاون-ماوس فریاد زد.
وقتی به زیرزمین زغال پناه بردند، گفتگو را از سر گرفت. «اعتراف میکنم کمی ناامید شدم؛ ما سعی کردیم از شما پذیرایی کنیم، تیموتی ویلیام.»
«آه بله، بله، خیلی مهربان بودید؛ اما واقعاً حالم خوب نیست،» تیمی ویلی گفت.
«شاید دندانها و دستگاه گوارش شما به غذای ما عادت ندارد؛ شاید عاقلانهتر باشد که با سبد برگردید.»
«آه؟ آه!» تیمی ویلی فریاد زد.
«خب، میتوانستیم هفتهی پیش شما را برگردانیم،» جانی با کمی دلخوری گفت. «مگر نمیدانستید سبد روزهای شنبه خالی برمیگردد؟»
پس تیمی ویلی با دوستان جدیدش خداحافظی کرد و با یک تکه کیک و یک برگ کلم پژمرده در سبد پنهان شد؛ و پس از تکانهای بسیار، سالم در باغ خودش پیاده شد.
گاهی شنبهها میرفت و سبدی را که کنار دروازه افتاده بود نگاه میکرد، اما دیگر عاقلتر از آن بود که دوباره داخل برود. و کسی هم بیرون نیامد، هرچند جانی تاون-ماوس نیمهقولی برای دیدار داده بود.
زمستان گذشت؛ آفتاب دوباره درآمد؛ تیمی ویلی کنار لانهاش نشسته بود و پالتوی کوچک خزیاش را گرم میکرد و بوی بنفشه و علف بهاری را استشمام میکرد. تقریباً سفرش به شهر را فراموش کرده بود. که ناگهان از جادهی شنی، مرتب و آراسته با کیف چرمی قهوهای، جانی تاون-ماوس پیدا شد!
تیمی ویلی با آغوش باز از او استقبال کرد.
«در بهترین فصل سال آمدید؛ پودینگ گیاهی میخوریم و در آفتاب مینشینیم.»
«هوم! کمی مرطوب است،» جانی تاون-ماوس گفت که دمش را از گلولای دور کرده و زیر بغلش گرفته بود.
«آن صدای وحشتناک چیست؟» با تکان شدیدی از جا پرید.
«آن؟» تیمی ویلی گفت. «آن فقط یک گاو است؛ کمی شیر میگیرم. کاملاً بیآزارند، مگر اینکه اتفاقاً روی شما دراز بکشند. حال همهی دوستانمان چطور است؟»
گزارش جانی چندان خوشایند نبود. توضیح داد چرا اینقدر زود در فصل به دیدار آمده؛ خانواده برای عید پاک به کنار دریا رفته بودند و آشپز با دستور مخصوص برای بیرون راندن موشها خانهتکانی بهاری میکرد. چهار بچهگربه بودند، و قناری رفته بود.
«میگویند ما این کار را کردیم؛ اما من بهتر میدانم،» جانی تاون-ماوس گفت. «آن سروصدای وحشتناک چیست؟»
«آن فقط ماشین چمنزنی است؛ به زودی مقداری از چمنهای بریدهشده میآورم تا بسترت را درست کنم. مطمئنم بهتر است در روستا ماندگار شوی، جانی.»
«هوم—سهشنبهی هفتهی دیگر میبینیم؛ تا وقتی که آنها کنار دریا هستند سبد نمیآید.»
«مطمئنم دیگر هرگز نخواهی خواست در شهر زندگی کنی،» تیمی ویلی گفت.
اما خواست. با همان سبد بعدی سبزیجات برگشت؛ گفت خیلی ساکت است!
یک جا برای یک نفر مناسب است، جای دیگری برای نفر دیگر. من شخصاً ترجیح میدهم مثل تیمی ویلی در روستا زندگی کنم.
