Full Text: داستان سنجاب ناتکین
One story, four ways to read it
Every story comes in its original version plus several simplified reading levels, so it grows with your child.
The original text is the full story with rich vocabulary and descriptive language, ideal for reading aloud together and for kids who are ready for longer sentences.
The simplified levels retell the same story in shorter, simpler sentences matched to your child's stage. Ages 2-6 uses a few short sentences per scene, perfect for first time readers. Ages 4-8 adds simple dialogue and everyday vocabulary for kids beginning to follow along. Ages 6-10 keeps the language accessible while bringing back more of the story's detail, a natural bridge to the original.
Start at the level where your child is comfortable, and move up when they're ready. Hearing the same story told in richer language each time is one of the best ways to build vocabulary in any language.
Original Text: داستان سنجاب ناتکین
این داستانی است دربارهی دُمی—دُمی که متعلق به یک سنجاب کوچک قرمز بود، و نامش Nutkin بود.
او برادری داشت به نام Twinkleberry، و پسرعموها و دخترعموهای بسیار: آنها در جنگلی در کنار دریاچهای زندگی میکردند.
در میان دریاچه جزیرهای است پوشیده از درختان و بوتههای فندق؛ و در میان آن درختان، درخت بلوط توخالیای ایستاده که خانهی جغدی به نام Old Brown است.
یک پاییز، وقتی فندقها رسیده بودند و برگهای بوتههای فندق طلایی و سبز شده بودند—Nutkin و Twinkleberry و همهی سنجابهای کوچک دیگر از جنگل بیرون آمدند و به لبهی دریاچه رفتند.
آنها از شاخههای کوچک قایقهای تختهپاره ساختند و با پارو از روی آب به سوی جزیرهی جغد رفتند تا فندق جمع کنند.
هر سنجاب یک کیسهی کوچک و یک پاروی بزرگ داشت و دُمش را مثل بادبان باز میکرد.
آنها همچنین سه موش چاق را به عنوان هدیه برای Old Brown با خود بردند و آنها را روی آستانهی درِ خانهاش گذاشتند.
سپس Twinkleberry و سنجابهای کوچک دیگر هر کدام کمی تعظیم کردند و مؤدبانه گفتند—
«آقای Brown عزیز، آیا اجازه میفرمایید فندقهای جزیرهی شما را جمع کنیم؟»
اما Nutkin بسیار بیادب بود. او مثل یک گیلاس قرمز کوچک بالا و پایین میپرید و میخواند—
«معما بگو، معما بگو، تقتقتاق!
مرد کوچولویی در کُت قرمز قرمز!
عصایی در دست، و سنگی در گلو؛
اگر این معما را حل کنی، یک سکه به تو میدهم.»
این معما به قدمت کوههاست. آقای Brown اصلاً به Nutkin توجهی نکرد.
چشمانش را بست و به خواب رفت.
سنجابها کیسههای کوچکشان را پر از فندق کردند و عصرگاه به خانه بازگشتند.
اما صبح روز بعد همه دوباره به جزیرهی جغد بازگشتند؛ و Twinkleberry و بقیه یک خرچنگقورباغهی چاق و خوب آوردند و آن را روی سنگ جلوی درِ خانهی Old Brown گذاشتند و گفتند—
«آقای Brown، آیا اجازه میفرمایید کمی فندق بیشتر جمع کنیم؟»
اما Nutkin، که هیچ احترامی نمیشناخت، شروع کرد به رقصیدن و بالا و پایین پریدن، و آقای Brown پیر را با یک گزنه قلقلک میداد و میخواند—
«آقای Brown پیر! معما بگو!
Hitty Pitty درون دیوار،
Hitty Pitty بیرون دیوار؛
اگر Hitty Pitty را لمس کنی،
Hitty Pitty تو را گاز میگیرد!»
آقای Brown ناگهان بیدار شد و خرچنگقورباغه را به داخل خانهاش برد.
در را به روی Nutkin بست. کمی بعد رشتهی نازکی از دود آبی از آتش چوب از بالای درخت بالا رفت، و Nutkin از سوراخ کلید نگاه کرد و خواند—
«خانه پر، سوراخ پر!
و تو نمیتوانی یک کاسه پر کنی!»
سنجابها همه جای جزیره را برای یافتن فندق گشتند و کیسههای کوچکشان را پر کردند.
اما Nutkin سیبهای بلوط—زرد و قرمز—جمع کرد و روی کندهی درخت راشی نشست و با آنها گُلبازی میکرد و در خانهی آقای Brown پیر را تماشا میکرد.
روز سوم سنجابها خیلی زود بیدار شدند و رفتند ماهیگیری؛ هفت ماهی کوچک چاق به عنوان هدیه برای Old Brown گرفتند.
با پارو از دریاچه گذشتند و زیر یک درخت شاهبلوط کج در جزیرهی جغد پیاده شدند.
Twinkleberry و شش سنجاب کوچک دیگر هر کدام یک ماهی کوچک چاق حمل کردند؛ اما Nutkin، که آداب خوبی نداشت، هیچ هدیهای نیاورد. او جلوتر از همه میدوید و میخواند—
«مرد بیابان به من گفت،
'چند تا توتفرنگی در دریا میروید؟'
بهترین جوابی که توانستم دادم—
'به اندازهی شاهماهیهایی که در جنگل میروید.'»
اما آقای Brown پیر هیچ علاقهای به معما نداشت—حتی وقتی جواب هم داده میشد.
روز چهارم سنجابها شش سوسک چاق به عنوان هدیه آوردند، که برای Old Brown مثل آلو در پودینگ آلو بودند. هر سوسک با دقت در یک برگ پیچیده شده و با یک سنجاق سوزن کاج بسته شده بود.
اما Nutkin مثل همیشه بیادبانه خواند—
«آقای Brown پیر! معما بگو!
آرد انگلستان، میوهی اسپانیا،
در یک باران با هم ملاقات کردند؛
در کیسهای گذاشته شده و با ریسمانی بسته شده،
اگر این معما را حل کنی، یک انگشتر به تو میدهم!»
این از Nutkin احمقانه بود، چون هیچ انگشتری برای دادن به Old Brown نداشت.
سنجابهای دیگر بالا و پایین بوتههای فندق را گشتند؛ اما Nutkin گلهای خاردار را از یک بوتهی خاردار چید و آنها را پر از سنجاق سوزن کاج کرد.
روز پنجم سنجابها عسل وحشی به عنوان هدیه آوردند؛ آنقدر شیرین و چسبناک بود که وقتی آن را روی سنگ میگذاشتند انگشتانشان را لیس میزدند. آن را از لانهی زنبورهای عسلی در بالاترین نقطهی تپه گرفته بودند.
اما Nutkin بالا و پایین میپرید و میخواند—
«وزوز! وزوز! وزوز!
وقتی از Tipple-tine گذشتم
یک گله خوک خوشگل دیدم؛
بعضی زردگردن، بعضی زردپشت!
آنها خوشگلترین خوکهایی بودند
که تا به حال از Tipple-tine گذشته بودند.»
آقای Brown پیر از بیادبی Nutkin چشمانش را با انزجار بالا انداخت.
اما عسل را خورد!
سنجابها کیسههای کوچکشان را پر از فندق کردند.
اما Nutkin روی یک سنگ بزرگ و صاف نشست و با یک سیب خرچنگی و مخروطهای سبز کاج بازی میکرد.
روز ششم، که شنبه بود، سنجابها برای آخرین بار آمدند؛ یک تخممرغ تازه در یک سبد کوچک حصیری به عنوان آخرین هدیهی خداحافظی برای Old Brown آوردند.
اما Nutkin جلوتر از همه میدوید و میخندید و فریاد میزد—
«Humpty Dumpty در نهر دراز کشیده،
با یک روتختی سفید دور گردنش،
چهل دکتر و چهل نجار،
نمیتوانند Humpty Dumpty را درست کنند!»
حالا آقای Brown پیر به تخممرغها علاقه داشت؛ یک چشمش را باز کرد و دوباره بست. اما باز هم چیزی نگفت.
Nutkin هر چه میگذشت بیادبتر میشد—
«آقای Brown پیر! آقای Brown پیر!
Hickamore، Hackamore، روی در آشپزخانهی پادشاه؛
همهی اسبهای پادشاه، و همهی مردان پادشاه،
نمیتوانستند Hickamore، Hackamore را
از در آشپزخانهی پادشاه برانند.»
Nutkin مثل یک پرتو آفتاب بالا و پایین میرقصید؛ اما Old Brown باز هم هیچ نگفت.
Nutkin دوباره شروع کرد—
«Arthur O'Bower بندش را پاره کرده،
غرّان از سرزمین میآید!
پادشاه اسکاتلند با تمام قدرتش،
نمیتواند Arthur of the Bower را برگرداند!»
Nutkin صدایی وزوزمانند درآورد تا شبیه باد باشد، و با یک جهش دوان مستقیم روی سر Old Brown پرید!...
آنگاه ناگهان صدای بالبال زدن و تقلا و یک «جیغ» بلند شنیده شد!
سنجابهای دیگر به سرعت به داخل بوتهها گریختند.
وقتی با احتیاط بسیار بازگشتند و از پشت درخت نگاه کردند—Old Brown روی آستانهی درش نشسته بود، کاملاً ساکت، با چشمان بسته، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
اما Nutkin در جیب جلیقهاش بود!
این شبیه پایان داستان است؛ اما نیست.
Old Brown، Nutkin را به داخل خانهاش برد و او را از دُمش بالا نگه داشت و میخواست پوستش را بکند؛ اما Nutkin آنقدر محکم کشید که دُمش از وسط شکست، و او از پلهها بالا دوید و از پنجرهی اتاق زیرشیروانی فرار کرد.
و تا به امروز، اگر Nutkin را روی درختی ببینید و از او معما بپرسید، چوب به سمت شما پرتاب میکند، و پایش را به زمین میکوبد و غر میزند و فریاد میزند—
«کاککاککاککورررکاککک!»
