Full Text: مسافران شگفتانگیز
One story, four ways to read it
Every story comes in its original version plus several simplified reading levels, so it grows with your child.
The original text is the full story with rich vocabulary and descriptive language, ideal for reading aloud together and for kids who are ready for longer sentences.
The simplified levels retell the same story in shorter, simpler sentences matched to your child's stage. Ages 2-6 uses a few short sentences per scene, perfect for first time readers. Ages 4-8 adds simple dialogue and everyday vocabulary for kids beginning to follow along. Ages 6-10 keeps the language accessible while bringing back more of the story's detail, a natural bridge to the original.
Start at the level where your child is comfortable, and move up when they're ready. Hearing the same story told in richer language each time is one of the best ways to build vocabulary in any language.
Original Text: مسافران شگفتانگیز
روزگاری مردی بود که ذهنش به تیزی اخلاق کاریاش بود. وقتی کشور به کمک نیاز داشت، همه چیز را رها کرد و به عنوان سرباز در خدمت پادشاه درآمد. سالها قهرمان خط مقدم بود، اما وقتی سرانجام پیمان صلح امضا شد، پادشاه هیچ سپاسگزاری نشان نداد. او را با تنها سه سکهی ناچیز مرخص کردند.
سرباز در حالی که به سکههای اندک خیره شده بود، زمزمه کرد: «این عدالت نیست. اگر بتوانم گروهی با مهارتهای درست پیدا کنم، مطمئن میشوم که پادشاه بدهیهایش را تمام و کمال ادا کند.»
وقتی به راه افتاد، وارد جنگل انبوهی شد و در آنجا مردی را یافت که شش درخت بلوط عظیم را مثل علفهای هرز از ریشه درمیآورد.
سرباز گفت: «نیروی شگفتانگیزی داری. چرا به گروه من نمیپیوندی و دنیا را نمیبینی؟»
مرد پذیرفت، اما ابتدا شش درخت را مثل یک مشت چوب خشک روی شانهاش بست تا هیزم را برای مادرش ببرد. به سرعت بازگشت و به سرباز گفت:
«با عقل تو و عضلهی من، فکر میکنم خوب پیش خواهیم رفت.»
هنوز راه زیادی نرفته بودند که شکارچیای را دیدند که در میان بوتهها زانو زده و تفنگش را به سوی افق نشانه رفته است.
سرباز پرسید: «هدف چیست؟» شکارچی آرام پاسخ داد: «یک مگس روی شاخهی یک درخت بلوط دو مایل آنطرفتر نشسته. دارم آماده میشوم بال چپش را بزنم.»
سرباز لبخندی زد.
گفت: «با ما بیا. تیراندازی مثل تو دقیقاً همان چیزی است که برای پیشرفت در این دنیا نیاز داریم.»
شکارچی به گروه پیوست و به زودی هر سه به درهای رسیدند که هفت آسیاب بادی با شتاب دیوانهواری میچرخیدند.
سرباز با تعجب گفت: «عجیب است، باد به اندازهای نیست که یک برگ روی زمین را تکان دهد.»
دو مایل پایینتر، علت را یافتند: مردی روی درختی نشسته بود، یک سوراخ بینیاش را گرفته و از سوراخ دیگر طوفانی میدمید.
مرد توضیح داد: «دارم آسیابها را در حرکت نگه میدارم.» سرباز او را دعوت کرد، چون میدانست چهار مرد اینچنین بااستعداد میتوانند معجزهها بیافرینند.
دَمنده از درخت پایین آمد و به راهپیمایی پیوست. چیزی نگذشت که به مردی برخوردند که روی یک پا ایستاده بود و پای دیگرش را باز کرده و کنارش روی چمن گذاشته بود.
مرد توضیح داد: «من دوندهای طبیعی هستم. اگر هر دو پا را بپوشم، به سرعت پرواز پرنده حرکت میکنم و پیش از آنکه شروع کنم به مقصد میرسم! باید یکی را دربیاورم تا سرعتم انسانی بماند.»
سرباز شگفتزده شد.
گفت: «پایت را بپوش و به ما بپیوند. ما پنج نفر شکستناپذیر خواهیم بود.»
گروه دوباره به راه افتاد و به زودی با مسافری روبرو شد که کلاهش را تند به یک طرف گوشش کج کرده بود. سرباز مؤدبانه گفت که کلاهش دارد میافتد، اما مرد سرش را تکان داد.
هشدار داد: «باید اینطور بپوشمش. همین که کلاهم را صاف کنم، سرمایی چنان تلخ فرود میآید که پرندگان یخ میزنند و از آسمان میافتند.»
سرباز از خوشحالی خندید.
گفت: «تو آخرین تکهی پازل هستی! با شش نفر، هیچ کاری نیست که نتوانیم انجام دهیم.»
رفتند و رفتند تا به شهری رسیدند. آنجا پادشاهی زندگی میکرد که سرباز در خدمتش بود. کنار شهر میدان مسابقهی بزرگی بود و دختر پادشاه هر روز آنجا میآمد و میدوید.
پدرش گفته بود اگر مردی بتواند از او سبقت بگیرد، او را به همسری خواهد گرفت. اما اگر در مسابقه ببازد، سرش را هم از دست خواهد داد. بسیاری تلاش کرده بودند و همیشه شاهزادهی تندپا برنده شده بود.
سرباز نزد پادشاه رفت و گفت:
«ای پادشاه، میخواهم در این مسابقه شرکت کنم، اگر یکی از خدمتکارانم بتواند به جای من بدود.»
پادشاه گفت: «بسیار خب، اما اگر شکست بخورد، هر دوی شما سرتان را از دست خواهید داد.»
سرباز به دونده گفت پای دومش را ببندد و تمام توانش را بگذارد. مسابقه یک دوی سرعت طولانی بود تا چشمهای دور برای آوردن یک فنجان آب. با اشارهی شروع، شاهزاده خانم و دونده به راه افتادند، اما در دو قدم، دونده مثل نسیمی محو شد و از افق گذشت و شاهزاده خانم را در یک لحظه بسیار پشت سر گذاشت.
دونده به چشمه رسید، فنجانش را پر کرد و راه بازگشت را در پیش گرفت. اما در نیمهی راه، گرمای ظهر را احساس کرد و تصمیم گرفت کمی بخوابد. برای اینکه زیاد نخوابد، یک تکه چوب سخت برداشت تا بالشش کند و با خود فکر کرد:
«این آنقدر سخت است که زیاد نخواهم خوابید.»
در حالی که او خواب بود، شاهزاده خانم—که خودش هم به طرز چشمگیری تند بود—به چشمه رسید و راه بازگشت را در پیش گرفت. دونده را دید که کنار جاده خروپف میکند و لبخندی زد.
«آها! حالا او در اختیار من است.»
آرام آب را از فنجانش ریخت و به سوی خط پایان دوید. همه چیز از دست رفته بود اگر شکارچی با دیدگان تلسکوپیاش از دیوارهای قلعه مراقب نبود.
شکارچی زیر لب گفت: «شاهزاده خانم نباید این مسابقه را ببرد.» تفنگش را بالا برد و یک گلوله شلیک کرد که تکه چوب زیر سر دونده را خرد کرد. دونده یکباره از جا پرید، فهمید فنجانش خالی است و شاهزاده خانم دارد به خط پایان نزدیک میشود، اما وحشت نکرد. در یک چشم به هم زدن، به چشمه برگشت، فنجانش را پر کرد و با ده دقیقه اختلاف از شاهزاده خانم جلو زد و مسابقه را برد.
شاهزاده خانم تحقیر شد و پادشاه حتی خشمگینتر بود.
گفت: «چه! دخترم با یک سرباز عادی ازدواج کند؟»
به جای اینکه به قولش وفا کند، مشاورانش را جمع کرد تا راهی برای خلاص شدن از شر این شش غریبه برای همیشه پیدا کنند.
پادشاه به دخترش گفت: «نگران نباش، دخترم. نقشهای اندیشیدهام.»
پادشاه شش دوست را به یک ضیافت سلطنتی دعوت کرد. آنها را به تالار غذاخوری باشکوهی برد، اما به محض اینکه نشستند، بیرون رفت و درهای سنگین را از بیرون قفل کرد. اتاق یک تله بود: دیوارها، کفها و درها همه از آهن توپر ساخته شده بودند.
پادشاه به آشپز دستور داد: «زیر اتاق آتش بیفروز و آن را شعلهور نگه دار تا آهن سرخ شود.»
وقتی آتشها در پایین شعلهور شدند، مردان شروع کردند دما را بالا رفتن احساس کنند. ابتدا فکر کردند بخار غذای داغ است، اما وقتی کف آهنی شروع به جیز جیز کرد، فهمیدند درها قفل است. دریافتند که این نقشهی شیطانی پادشاه برای کشتن آنهاست.
مرد صاحب کلاه فریاد زد: «اما او موفق نخواهد شد. چنان سرمایی به پا خواهم کرد که این آتش را خاموش کند.»
کلاهش را کاملاً روی سرش صاف کرد و در یک لحظه گرما ناپدید شد. سرمایی چنان نیرومند از اتاق گذشت که آتش پایین قدرتش را از دست داد و غذای روی میز به یخ توپر تبدیل شد. دو ساعت بعد، پادشاه در را باز کرد و شش مرد گفتند خوشحال میشوند گرم شوند، چون اتاق آنقدر سرد بود که غذایشان یخ زده است.
پادشاه با خشم به آشپزخانه رفت تا سر آشپز داد بزند.
فریاد زد: «چرا دستورم را اجرا نکردی و زیر اتاق آهنی آتش نیفروختی؟» آشپز به کورهها اشاره کرد و گفت: «چه کار دیگری میتوانستم بکنم؟» کوههایی از زغال و هیزم بود، اما هر اخگری زیر لایهای از یخ ضخیم پوشیده شده بود.
پادشاه گفت: «میبینم که این مردان میتوانند در برابر آتش مقاومت کنند.»
پادشاه با تاکتیکی دیگر نزد سرباز رفت و پیشنهاد داد با پول از ازدواج صرف نظر کند.
«آیا پول میگیری و از ادعایت نسبت به دخترم دست برمیداری؟ اگر چنین کنی، هر چقدر بخواهی خواهی داشت.»
سرباز پاسخ داد:
«کاملاً آمادهام این کار را بکنم. یک شاهزاده خانم برای یک سرباز همسر مناسبی نیست، همانطور که او برای شوهر مناسبی برای او نیست. به اندازهای طلا به من بده که یکی از خدمتکارانم بتواند حمل کند. دخترت را برای خودت نگه دار.»
پادشاه آسوده شد و فوراً پذیرفت.
سرباز گفت: «حالا میروم. چهارده روز دیگر برای طلا میآیم.»
آن دو هفته را صرف استخدام هر خیاطی در کشور کرد تا یک کیسهی بزرگ و یکپارچه بدوزند. وقتی آماده شد، سرباز مرد قوی را صدا زد.
«این کیسه را روی شانهات بگذار. ما شش نفر با هم نزد پادشاه میرویم.»
در میان یک جشن سلطنتی رسیدند.
سرباز گفت: «این خدمتکار من است. این کیسهای است که برای نگه داشتن طلا آورده.» فک پادشاه افتاد وقتی مرد با کیسهی عظیم را دید.
پادشاه با خود فکر کرد: «این مرد میتواند یک واگن پر از طلا حمل کند.»
پادشاه به شانزده مرد دستور داد هر چقدر طلا میتوانند بیاورند. مرد قوی با یک دست آن را انداخت توی کیسه و پرسید: «چرا بیشتر نمیآورید؟ این به زور کف کیسهام را میپوشاند.» صدها بار آوردند.
مرد قوی فریاد زد: «بیشتر بیاورید، بیشتر! چرا اینقدر کُند هستید؟» سرانجام هفتصد واگن طلا را در کیسه ریخت.
«کیسهام هنوز پر نشده، اما نمیتوانم وقت بیشتری تلف کنم. به علاوه اگر کیسه کاملاً پر نباشد، راحتتر میتوانم آن را ببندم.»
پادشاه که دید ثروتش دارد برده میشود، به ارتشش دستور داد مردان را دستگیر کنند.
سربازان فریاد زدند: «مرد صاحب طلا را به ما تحویل دهید. اگر ندهید، همهتان را زندانی میکنیم.»
دَمنده جلو آمد.
«چه میگویید؟ میخواهید ما را زندانی کنید؟ بفرمایید. اما اول در هوا رقصی خواهید کرد.»
طوفانی دمید که سربازان را به هوا فرستاد. تنها یک کهنهسرباز را سرپا گذاشت و گفت: «تو را میبخشم، رفیق قدیمی. برو به پادشاه بگو میتواند تمام سربازان دنیا را دنبال ما بفرستد و حالشان از اینها بهتر نخواهد بود.»
وقتی پادشاه این را شنید، گفت: «خب، چارهای نیست جز اینکه بگذاریم این مردان بروند.» شش دوست به خانه بازگشتند، طلا را به طور منصفانه تقسیم کردند و تمام روزهای باقیماندهی عمرشان را شاد و خوشحال زندگی کردند.
