Full Text: مادر پیر برف
One story, four ways to read it
Every story comes in its original version plus several simplified reading levels, so it grows with your child.
The original text is the full story with rich vocabulary and descriptive language, ideal for reading aloud together and for kids who are ready for longer sentences.
The simplified levels retell the same story in shorter, simpler sentences matched to your child's stage. Ages 2-6 uses a few short sentences per scene, perfect for first time readers. Ages 4-8 adds simple dialogue and everyday vocabulary for kids beginning to follow along. Ages 6-10 keeps the language accessible while bringing back more of the story's detail, a natural bridge to the original.
Start at the level where your child is comfortable, and move up when they're ready. Hearing the same story told in richer language each time is one of the best ways to build vocabulary in any language.
Original Text: مادر پیر برف
روزگاری دور، کلبهای در کنار جنگل برپا بود. در این کلبه، بیوهزنی با دو دخترش زندگی میکرد. دختر کوچکتر، که ماریا نام داشت، زیبا و مهربان و خوشخلق بود. دختر بزرگتر، که ایزابل نام داشت، اغلب خودپسند و بدخواه بود و جز مادرش کسی تاب تحملش را نداشت. شگفت آنکه مادر او را بسیار بیشتر از خواهرش دوست میداشت.
ماریا تمام کارهای خانه را انجام میداد و در عوض سخنان تند از مادرش میشنید. هر روز باید کنار چشمهی حیاط مینشست و آنقدر میرشت و میرشت تا انگشتانش خون بیاید.
روزی که او آنجا نشسته بود و سخت کار میکرد، دوک نخریسیاش از میان انگشتانش لیز خورد. به ته چشمه افتاد و از دیده پنهان شد. دختر بیچاره بیفایده به دنبالش گشت، سپس رفت و ماجرا را به مادرش گفت.
مادر او را سرزنش کرد.
«چقدر بیدقتی!» گفت. «دوک را انداختی چون دلت نمیخواهد کار کنی. ولی باید خودت آن را دربیاوری. من دوک دیگری نمیخرم.»
ماریا گریان به سوی چشمه رفت و خم شد تا ببیند میتواند دوک را پیدا کند. افسوس! خیلی جلو رفت و افتاد. اما به جای آنکه در آب بماند، از میان چشمه گذشت و از سوی دیگر بیرون آمد. خود را در چمنزاری زیبا یافت. آفتاب میدرخشید و هزاران گل شکفته بود.
راه باریکی از میان چمنزار میگذشت و او آن را دنبال کرد. پس از مدتی، راه به تنوری پر از نان رسید. قرصهای نان فریاد زدند:
«ما را بیرون بیاور! بیرون بیاور! درست پخته شدهایم.»
ماریا به سوی تنور رفت و همهی قرصهای نان را بیرون آورد. سپس دوباره به راه افتاد.
به زودی به درختی رسید پر از سیبهای سرخ رسیده. درخت فریاد زد،
«تکانم بده! تکانم بده! سیبهایم همه رسیدهاند.»
پس او درخت را تکان داد تا سیبها مثل باران دورش ریختند. آنها را روی هم جمع کرد و به راهش ادامه داد.
سرانجام به کلبهای کوچک رسید. در آستانهی در، پیرزنی ایستاده بود. چنان عجیب و ترسناک به نظر میرسید که دختر خواست فرار کند.
اما پیرزن پشت سرش صدا زد:
«نترس، دخترم عزیز. بیا اینجا و پیشم زندگی کن. از من اطاعت کن و به وظیفهات عمل کن، آنگاه جز مهربانی چیزی نخواهی دید. هر روز باید رختخوابم را خوب مرتب کنی و آنقدر تکانش بدهی که پرها پرواز کنند. آنگاه روی زمین برف خواهد بارید، چرا که من مادر فراست پیر هستم.»
پس ماریا رفت تا پیش مادر فراست پیر زندگی کند. هر روز رختخواب را تکان میداد تا پرها مثل دانههای برف پرواز کنند. خوراک و نوشیدنی فراوان داشت و هرگز سخن تندی نمیشنید. مدتها آنجا با پیرزن شاد بود. اما سرانجام احساس غم کرد. دلتنگ خانه شده بود و آرزو میکرد پیش مادر و خواهرش برگردد.
«مادر فراست پیر عزیز،» گفت، «تو مهربان و خوبی. اما آخر آنها مادر و خواهر من هستند و آنجا خانهی من است. دلم میخواهد همهشان را ببینم.»
آنگاه مادر فراست پیر گفت،
«حق داری که بخواهی به خانه برگردی. خوب و درست به من خدمت کردی و پاداشت را از دست نخواهی داد.»
دست دختر را گرفت و او را از راه بالا برد. سرانجام به دروازهای باز رسیدند. همین که دختر از آن گذشت، باران طلا باریدن گرفت که به لباسش چسبید. از سر تا پا پوشیده از طلا شد.
«این پاداش کار صادقانه و وفادارانهی توست،» مادر فراست پیر گفت.
سپس دوک گمشده را در دست ماریا گذاشت.
دروازه بسته شد. ناگهان ماریا خود را کنار چشمهی حیاط مادرش یافت. خروسی که روی دیوار نشسته بود بانگ زد:
«قوقولیقوقو!
دختر پوشیده از طلا،
خوش آمدی.»
به خاطر طلا، مادر و خواهرش خوشحال شدند که او را میبینند و با مهربانی سخن گفتند.
«کجا بودی؟» پرسیدند.
او همهی آنچه را که اتفاق افتاده بود برایشان تعریف کرد.
آنگاه مادر به دختر محبوبش ایزابل گفت،
«تو هم باید پیش مادر فراست پیر بروی، عزیزم، و سهمی از طلایش بگیری.»
دختر بزرگتر، ایزابل، بیرون رفت و کنار چشمه نشست تا بریسد. میخواست بدون زحمت ثروت به دست بیاورد و نه به اندازهی کافی میرشت و نه به اندازهی کافی تند، تا انگشتانش خون بیاید. تا وقتی که خون روی دوک نبود، به ته چشمه نمیرفت. پس دختر دستش را در بوتهی خار فرو برد و انگشتش را خراشید. چند قطره خون روی دوک چکید.
سپس آن را به چشمه انداخت و خودش هم پشت سرش پرید. خود را در چمنزار زیبا یافت و از راه رفت تا به تنور رسید.
صدای قرصهای نان را شنید که فریاد میزدند،
«ما را بیرون بیاور! بیرون بیاور! میسوزیم، چون مدت زیادی است که در تنوریم.»
اما دختر جواب داد،
«نه، اصلاً. دلم نمیخواهد دستم را در تنور کثیف کنم یا انگشتانم را با قرصهای داغ بسوزانم.»
به راهش ادامه داد تا به درخت سیب رسید.
«تکانم بده! تکانم بده!» درخت فریاد زد. «سیبهایم همه کاملاً رسیدهاند.»
«این کار را نمیکنم،» جواب داد. «ممکن است بعضی از سیبهایت روی سرم بیفتند.»
و با تنبلی به راهش ادامه داد.
پس از مدتی، به در خانهی مادر فراست رسید. مستقیم وارد شد و پیشنهاد کرد به پیرزن خدمت کند.
«بسیار خب،» مادر فراست گفت و به او گفت چه کار کند.
یک روز تمام، دختر خوب کار کرد. به طلایی که امیدوار بود به دست بیاورد فکر میکرد.
روز دوم آنقدر خوب کار نکرد.
و روز سوم بدتر شد.
روز به روز دیر بیدار میشد، فراموش میکرد زیر تخت را جارو کند و دیگر پرها را از رختخواب نمیتکاند، و هر روز بیدقتتر و بیادبتر میشد.
«دیگر به تو نیازی ندارم،» مادر فراست سرانجام گفت. «میتوانی به خانه بروی.»
دختر از ماندن در جایی که کسی نازش را نمیکشید و مراقبش نبود خسته شده بود. بدون حتی خداحافظی از راه دوید. دروازه باز بود.
«آه!» با خود فکر کرد، «وقتی از آن رد شوم باران طلا خواهد بارید.»
پس خیلی آهسته راه رفت. اما به جای طلا، دیگی پر از قیر و زفت فرو ریخت. خروس بلند بانگ زد:
«قوقولیقوقو!
دختر پوشیده از قیر،
خوش نیامدی.»
قیر به لباسش چسبید. نه تنها به لباسش، بلکه به پوست و موهایش هم چسبید. و تا آخر عمر، هرگز پاک نشد.
